امروز: دوشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۷
کد خبر: 17450
تاریخ انتشار: ۱۲:۳۳ ب.ظ - یکشنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۷
چاپ خبــر
Share

یک روز در فرودگاه، شهید حاج احمد کاظمی را دیدم. ایشان بعد از احوالپرسی از من پرسیدند: حاج مرتضی دستت چطور است؟ مواظبش هستی؟

به گزارش بینا؛ سردار سرلشکر پاسدار شهید احمد کاظمی»، در سال ۱۳۳۷ در نجف‌آباد اصفهان دیده به جهان گشود و همچون سایر جوانان، سرگرم تحصیل گردید.

با پیدایش جرقه‌های انقلاب اسلامی دوشادوش ملت به مبارزه علیه رژیم ستم‌شاهی پرداخت و در بیست و سومین بهار زندگی خود، در اوایل سال ۵۹ به کردستان رفت تا با رزمی بی‌امان، دشمنان داخلی انقلاب را سرکوب نماید.

او دوران جوانی خود را با لذت حضور در جبهه‌های نبرد از کردستان گرفته تا جای جای جبهه‌های جنوب در صف مقدم مبارزه با متجاوزان بعثی در سِمت‌هایی چون: دو سال فرماندهی جبهه فیاضیه آبادان، شش سال فرماندهی لشکر ۸ نجف، یکسال فرماندهی لشکر ۱۴ امام حسین (ع)، هفت سال فرماندهی قرارگاه حمزه سیدالشهدا (ع) و قرارگاه رمضان و پنج سال فرماندهی نیروی هوایی سپاه را به‌عهده داشت.

حضور مستقیم در خط مقدم جبهه و ارتباط صمیمانه با پاسداران و رزمندگان بسیجی تا بدانجا بود که از ناحیه پا، دست و کمر بارها مجروح گردید و یک‌بار نیز انگشتش قطع شد.

در طی سال‌ها با استفاده از مجال‌هایی از عشق به تحصیل بهره‌جست و کارشناسی خود را در رشته جغرافیا و کارشناسی ارشد را در رشته مدیریت دفاعی گذراند و موفق شد دانشجوی دکتری در رشته دفاع ملی گردد.

کفایت و شجاعت آن بزرگوار تا بدانجا بود که مقام معظم رهبری ۳ مدال فتح بر سینه پر عطش شهادت ایشان نصب کردند.

وی در اواسط سال ۸۴ از سوی فرمانده کل سپاه، به فرماندهی نیروی زمینی منصوب شد و توفیق خدمت را در سنگر دیگری یافت.

این فرمانده قهرمان در آخرین دیدار خود با محبوب خویش، فرمانده معظم کل قوا، تقاضای دعا برای شهادت خویش را نمود، زیرا مرغ جانش بیش از این تحمل ماندن بر این کره خاکی را نداشت و سرانجام در پروازی دنیوی به پرواز اخروی شتافت، اوج گرفت و به ملکوت اعلی پیوست.

خاطره حاج مرتضی حاج باقری، از هم‌رزمان شهید احمد کاظمی

یک روز در فرودگاه، شهید حاج احمد کاظمی را دیدم. ایشان بعد از احوالپرسی از من پرسیدند: حاج مرتضی دستت چطور است؟ مواظبش هستی؟ گفتم: بله یکدست مصنوعی گذاشته‌ام که به عصب‌های قطع‌شده دستم آسیبی نرسد و زیاد درد نکند.

حاج احمد گفتند: خدا پدرت را بیامرزد این را نمی‌گویم. می گویم مواظبش هستی که با ماشینی، درج‌هایی، پست و مقامی تعویضش نکنی؟
سرم را به پایین انداختم و سکوت کردم.

ایشان ادامه دادند: اگر یک سکه بهار آزادی در جیبت باشد و هنگام رانندگی یک‌مرتبه به یادت بیفتد سریعاً دستت را از فرمان‌بر نمی‌داری و روی جیبت نمی‌گذاری که ببینی سکه سر جایش هست یا نه؛ آیا این دستی که در راه خداداده‌ای ارزشش به‌اندازه یک سکه نیست که هر شب ببینی دستت را داری، دستت چطور است؟ سر جایش هست یا با چیزی عوضش کرده‌ای؟

پس مواظب باش با چیزی عوضش نکنی.

انتهای پیام/ صاحب نیوز

نام و نام خانوادگی: (موردنیاز)
پست الکترونیک: (موردنیاز)
آدرس اینترنتی:
درج دیدگاه:
آخرین اخبار