امروز: پنج شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۶
کد خبر: 8330
تاریخ انتشار: ۱۰:۵۶ ب.ظ - دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۹
چاپ خبــر
Share
دل نوشته

غزه، کودکان غزه، روزهایی غرق خون و آتش. و اکنون دل نوشته های کودکان غزه. البته پس از رسیدن به جوار همنشینان بهشتیشان. این بار کودکان غزه برایمان مینویسند… دلم می خواهد حرف بزنم، آنجایی که رفتم کسی حرفم را نشنید، یعنی راستش را بخواهی فرصت حرف زدن پیدا نکردم، من حتی نتوانستم حتی یک […]

غزه، کودکان غزه، روزهایی غرق خون و آتش.

و اکنون دل نوشته های کودکان غزه.

البته پس از رسیدن به جوار همنشینان بهشتیشان.

این بار کودکان غزه برایمان مینویسند…

دلم می خواهد حرف بزنم، آنجایی که رفتم کسی حرفم را نشنید، یعنی راستش را بخواهی فرصت حرف زدن پیدا نکردم، من حتی نتوانستم حتی یک بار مادرم را ببینم، مزه آغوش گرم مادر را نچشیدم ، وقتی چشم باز کردم عده ای بالای سر من و مادرم گریه می کردند ، آنهایی که کاغذ و قلم دستشان بود نوشتند، کودکی از مادر شهید به دنیا آمد.

من خیلی خوش شانس بودم که زیاد بدون مادر نماندم، فقط پنج روز توانستم زیر آن دستگاه ها دوام بیاورم، برگشتم پیش تو و حالا در آغوش گرم مادرم هستم، فقط … فقط دلم برای پدرم می سوزد، طفلک معصوم بابایم …

نامه را می دهم این نوزاد مو مشکی، او هم حرف هایی دارد… سلام خدا، ممنون که فرشته هایت مواظب من هستند، آخر من فقط ۲۰ روز توانستم بیرون از بهشت تو زندگی کنم، زندگی آنجایی که من بودم سخت بود، من چشمهایم را می بستم ولی صدای بنگ بنگ تفنگ ها و بوم بوم انفجارها نمی گذاشت بخوابم، وقتی خانه ما با صدای انفجارها می لرزید، مادرم مرا محکم در بغلش می فشرد و من لذت مهر مادری را وقتی صدای تاپ تاپ قلبش را می شنیدم بیشتر حس می کردم، آن روز وقتی یک تکه فلز داغ به پهلویم فرو رفت، وقتی مادرم مرا با فریاد صدا می زد و برای آخرین بار مرا در آغوش گرفت موهای نرم مشکی ام را بوسید ، خدا جون … به فرشته هایت بگو وقتی می خواهند موهای مرا شانه کنند مواظب باشند جای بوسه مادرم را دست نزنند.

من هم می خواهم حرف بزنم، من … من … خدایا ببخشید موهایم ژولیده است، لباس هایم پاره شده، خدایا … من تازه همین الان رسیدم، خدایا آنجا بیشتر بچه های فامیلمان جیغ می زدند، بزرگترها ما را بغل کرده بودند و می دویدند، خدایا، ما خواب بودیم، یک دفعه موشک سقف مدرسه ای که ما در آن پناه گرفته بودیم را شکافت، دود بود و آتش و آواری که روی ما می ریخت، خدایا ، من خیلی کوچک بودم ، جیغ زدم ، گریه کردم، دست و صورتم می سوخت ، موهایم جزغاله شد، غصه می خورم که پاهای کوچکم حتی تاتی تاتی کردن را یاد نگرفت، خدایا ببخشید من اینقدر تند حرف می زنم، مادرم همیشه قربان صدقه ام می رود ، آخر من تازه زبان باز کرده ام …

خدایا این بچه ای که توپش را بغل کرده و گریه می کند، پسر همسایه مان است ، او هم می خواهد با تو حرف بزند.

سلام … خدا ما داشتیم بازی می کردیم، من و پسر عموها و دختر عموهایم ، یک دفعه چند سرباز آمدند سمت خانه ما، برادر بزرگم را می زدند، ما دویدیم سمت سربازها به آنها سنگ زدیم، یکی از سربازها تفنگش را گرفت سمت ما ، اول به توپم شلیک کرد، توپم ترکید و بعد …

ببین خدایا … اینجا نزدیک گردنم جای گلوله آن سرباز است. خدایا، دو تا از پسر عموهایم زخمی شدند، آنها را به بیمارستان بردند، بیمارستان شهر ما چیزی ندارد، دکترهایش تلاش می کنند ولی آنجا هم هیچ کس در امان نیست، آن سربازها با موشک هایشان بیمارستان را هم هدف می گیرند، خدایا … آنجا را ببین، یکی از دخترعموهایم آمد …

خدایا ، من آرزو داشتم همیشه لباس های سفید تور توری بپوشم، از همان ها که ˈهانیهˈ موقع عروسیش پوشیده بود، همان که آخر عروسی با خون رنگین شد، همان لباسی که ˈفرهانˈ شوهرش گریه کنان در مشت می فشرد و گفت هانیه لباس سفید عروسی کفنت شد.

خدایا من همیشه از آن لباس سفیدها دوست داشتم که پر از تور و منجوق بود، برق می زد، اما خب ، هیچ وقت نشد که بپوشم ، یعنی خب ! سنم نرسید به پوشیدن آن لباس ، از این دلم نمی سوزد خدایا ! بیشتر دلم برای پدر و مادرم می سوزد، وقتی مرا در کفن سفیدم می پیچیدند ، آنها ناله می کردند، شاید بخاطر اینکه اینقدر خون از من رفته بود که کفن سفیدم سرخ شد، درست مثل لباس عروسی هانیه، خدایا اینجا پیش تو می شود یکی از آن لباس های تور توری به من بدهی؟

خدایا در میان این همه دود و آتش، بین صدای این همه ضجه و ناله ، صدای سفیر موشک ها و انفجار بمب ها، بعضی ما را می بینند، سری تکان می دهند و می روند دنبال کارشان، بعضی ما را می بینند ولی به آن سربازهایی که چهره شیطانی دارند کمک می کنند بیشتر ما را بکشند.

کاش آنهایی که زمین های بازی ، مدرسه ها ، بیمارستان ها و کوچه و خیابان ها را گلوله باران می کردند می دانستند چقدر نفرت انگیزند.

خدایا ما می دانیم که بچه های سایر مناطق جهان خیلی راحت تر از ما به دنیا می آیند ، درس می خوانند، بزرگ می شوند ولی ما تو را شکر می کنیم که خونمان در سرزمین مادری مان، در زمینی که حقمان است ریخته شده.

خدایا از تو ممنونیم که بخاطر وجود ما به یاد همه آدم هایی که آفریدی می اندازی باید از مظلوم دفاع کنند، خدایا تو را بخاطر اینکه به مردم ما، به پدر و مادرمان صبر و عزم برای مقاومت می دهی سپاس.

خدای مهربان، از طرف ما بچه های خوبی که برای ما نقاشی کشیدند و در راهپیمایی ها از ما حمایت کردند ببوس. خیلی از آنها برای ما گریه کردند و گفتند هر کمکی از دستشان بر می آید برایمان انجام می دهند ، وجود این آدم های خوب است که امیدوار می شویم در میان این همه صدای توپ و تانک و موشک، آدم هایی هستند که صدایمان را بشنوند.

خدایا مواظب بچه های سرزمین ما باش، همه آنهایی که امروز و امشب در آغوش مادرها، در بغل پدرهایشان به خواب شیرین رفته اند، مواظب همه آنهایی که مشغول بازی هستند، همه آنهایی که در بیمارستان بستری اند و تن کوچک و نحیفشان خونین است، خدایا اینها دردل کودکانه ما با توست، این نامه را فقط خودت بخوان …

نام و نام خانوادگی: (موردنیاز)
پست الکترونیک: (موردنیاز)
آدرس اینترنتی:
درج دیدگاه:
آخرین اخبار